تعجب می کنم ؛ واقعاً هم تعجب می کنم. برداشته اند دو سه تا عکس از محمد رضا شجریان و گوگوش و شجریان و مجری زن یک شبکه ماهواره ای انداخته اند در سایتها و ملت هم هی به این دو تا نگاه می کنند و بد و بیراه نثار شجریان می کنند که اَل و بَل.
آقای عزیز! خانوم محترم !
گناه شجریان این نیست که با گوگوش عکس انداخته یا با آن یکی خانوم سر لخت دیگر، مگر در محافل خصوصی این آقایان و خانومها چیز دیگری بجز این حالتها انتظار دارید؟ اگر غیر از این فکر می کرده اید بدانید خیلی از مرحله پرت هستید.
ضمن اینکه این گناهان برای این افراد و اصولاً برای هر کس دیگری، به نوعی جزو گناهان خصوصی و شخصی آنها تلقی می شود و شاید گیر دادن ما به آنها خیلی وجهی نداشته باشد. ما در اسلام دو نوع گناه داریم : یکی معصیتهایی که شخص در خلوت خودش انجام می دهد که بار مجازاتی مشخصی دارد و بیشتر وقتها با توبه، این نوع گناهان خیلی سریع از پرونده اعمال شخص حذف می شود و اما نوع دیگری از گناهان هم هست که وجه اجتماعی آن غالب است و مجازات آن هم بسیار شدیدتر و توبه از آن بسیار سخت تر و در مواردی محال و غیر ممکن است . شاید حدیث معروف ِ «الغیبة اشد من الزنا» به نوعی تفاوت این دو گناه را نشان بدهد که اولی تخریب وجهه شخص یا اشخاص دیگر در اجتماع است و دومی گناهی شخصی و خصوصی است که عمدتاً کسی هم از آن آگاه نمی شود و اگر کسی هم با خبر بشود حق اعلام عمومی آن را - مگر با شرایط بسیار سخت - ندارد.
آقایان محترم ! خانومهای گرامی !
گناه شجریان عکس گرفتن کنار یک پیرزن 59 ساله یا یک دخترک تازه به دوران رسیده نیست؛ گناه شجریان حضور در تحریریه شبکه معاند و بهایی پرور و صهیونیستی بی بی سی فارسی و اتفاقاً عکس یادگاری گرفتن با عناصر فرقه ضاله بهاییت و صهیونیستی است ؛ گناه شجریان توهین به امام خمینی این احیاگر سترگ اسلام ناب محمدی در قرن بیستم و دمنده روح تکلیف و بیداری به مسلمانان و مستضعفان جهان است که در مصاحبه با رادیو آمریکا ابراز کرده است.

آری . شجریانی که روزی در حرم مطهر ثامن الائمه "ع" قرآن می خواند و روزی « ربنا»یش زینت بخش لحظه های افطار ما بود، الان در دامان شیطان بزرگ و صهیونیسم و شبکه بهایی پرور بی بی سی فارسی و صدای آمریکا و ...به امام و مردم و انقلاب اسلامی ملتش توهین می کند. این است که آرزو می کردیم کاش او تنها با یک دخترک جویای نام یا یک بیوه زن چند شوهر عوض کرده 59 ساله عکس انداخته بود و سطح معصیت کاری او به همین جا ختم می شد.
پ . ن : این هشداری است برای همه ما - تک تکمان - که نکند به سابقه خوبمان در انقلاب و فعالیتهای دینی و سیاسی، غره شویم و یابو برمان دارد که من آنم که رستم بود پهلوان و فراموش کنیم که گاهی یک لحظه غرور و جدایی از خط دین و مکتب، می تواند ما را برای همیشه به ضلالت ببرد. پس جا دارد که دعا کنیم :
ربنا ! لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا ...
این مطلب علاوه بر قرار گرفتن در پیوندهای سایتهای رجا نیوز و عمارنامه، در این پایگاهها نیز بازنشر شد: مشرق نیوز ، جوان نیوز، جوان آنلاین، صراط نیوز، البرز نیوز، پژواک، کاج نیوز، بوشهر نیوز، ماهان نیوز، اصولگرا، فاش نیوز و ...
قال الصّادق «علیه السلام»:
فَإِنَّ الدُّنْیَا خَلَقَهَا اللَّهُ تَعَالَى بِمَنْزِلَةِ ظِلِّکَ إِنْ طَلِبْتَهُ أَتْعَبَکَ وَ لَا تَلْحَقْهُ أَبَداً وَ إِنْ تَرَکْتَهُ تَبِعَکَ وَ أَنْتَ مُسْتَرِیحٌ
-
منبع : بحارالأنوار، ج۷۰ ، ص۱۶۵
پ .ن : این حدیث عجیب را امروز در ایمیلهایم دیدم. خیلی حیف بود اگر در گودر نمی آوردمش.
پیش نوشت: احتمالاً جوابیه زیر که در شماره امروز روزنامه ابرار درج شده است ، در تاریخ زبان و ادبیات فارسی و نوشته های فاخر مطبوعات ایران به عنوان یک پدیده منحصر به فرد ثبت خواهد شد. جالب اینجاست که نویسنده این جوابیه یاد آور شده است که اشتباه قبلی ما در انتشار خبر کناره گیری آقای ضرغامی، در نبود چند روزه مدیر مسئول صورت گرفته بوده است و اگر ایشان بود این اتفاق نمی افتاد ! اما توضیح نداده است که همین جوابیه نیز در دوران حضور مدیر مسئول مزبور نوشته و درج و منتشر شده است یا نه ؟! البته یاد آور شده اند که بی دقتی در گروه نشریات ابرار ، در حد نادر و هر صد هزار بار ( درست خوانده اید) یک بار اتفاق می افتد و ما می مانیم که این چند صد هزار بار یک بار چطور در عرض این دو روز بسرعت اتفاق افتاده است !
پیشنهاد مشخص ما این است که متن این جوابیه و پوزشنامه،با تأکید بر جمله پانزده سطری اول آن، به عنوان متن درسی در مدارس و دانشگاهها بخصوص در رشته های زبان و ادبیات فارسی از سوی اساتید برجسته تدریس شود. اما در باره وزیر نامیدن مهندس ضرغامی باید با جناب آقای دکتر احمدی نژاد نیز مشورتی شود که موضوع از چه قرار است ؛ آیا ایشان وزیر بوده اند یا قرار است بشوند و یا تدبیر دیگری در نظر گرفته اند .
اما مهمترین بخش این نوشته فاخر که این بخش آن مربوط به رشته های حقوق و علوم سیاسی دانشگاهها می شود آنجاست که تأکید فرموده اند : کدام عقل سلیم باور می کند که فردی که منصوب رهبری است ... کنار گذاشته شود.
خلاصه ما حرفهایمان را خلاصه کردیم تا خود خوانندگان با غور در این متن تاریخی و با مکاشفات عرفانی و ادبی ، نکات مهم ریز و درشت این جوابیه ماندگار را کشف کنند و اگر دوست داشتند در کامنتها به اطلاع دیگر دوستداران زبان و ادبیات و حقوق و علوم سیاسی و مدیریت و ارتباطات و روزنامه نگاری برسانند.
مدیر مسئول محترم روزنامه ابرار
سلام علیکم
پیرو درج خبری با مضمون احتمال تغییر رئیس سازمان صدا و سیما در سایت الف، به اطلاع می رساند با توجه به اینکه این مطلب کذب و بر خلاف واقع است و سایت الف نیز در تاریخ 25 مهر 1390 نسبت به چاپ تکذیب این خبر اقدام نموده است، شایسته است مطابق قانون مطبوعات در اسرع وقت نسبت به انتشار متن تکذیبیه اقدام نمایید و برای تشویش اذهان عمومی، پیش از انتشار چنین اخباری از صحت و سقم آن اطلاع حاصل فرمایید.

توضیح روزنامه ابرار : ضمن درج توضیح مدیر محترم اطلاع رسانی و روابط عمومی صدا و سیما و با اعتذار و پوزش به اطلاع می رساند در پیک ساعات کاری گروه نشریات ابرار که متشکل از چند روزنامه و هفته نامه است استنساخ و برداشت بعضی اخبار کذب بدون بررسی کارشناسی و صحت و سقم آن علی رغم نظارت مستمر و دقیق دبیران سرویسها و سردبیرها و تأکید همیشگی مدیر مسئول مبنی بر دقت تا سر حد امکان، ممکن است در حد نادر و یک در چند صد هزار بر اثر بی دقتی این گونه اخبار بی محتوا که هر خواننده ای با مطالعه آن خواهد فهمید که مدیریت محترم فعلی صدا و سیما و همکاران محترمشان در بخشهای مختلف از موفقترین دوره های اداره صدا و سیما می باشند و جناب آقای ضرغامی که علاوه بر تعهد و ایثارگری، خود کارشناسی خبره درحوزه هنر و مخصوصاً صدا و سیما و محتوای آن است کدام عقل سلیم باور می کند که چنین فردی که منصوب و مورد تأیید رهبر انقلاب است و در کارش موفق بوده است ،کنار گذاشته شود .
اکنون با عذرخواهی مجدد از مسئولین صدا و سیما مخصوصاً جناب آقای مهندس ضرغامی و به لحاظ عدم حضور چند روزه مدیر مسئول در روزنامه ، که دیروز بلافاصله با رویت این خبر، بر آشفته شدند سلامتی وزیر و مزید توفیقات مدیریت و همکاران خوب صدا و سیما را از درگاه احدیت مسئلت داریم.
مرتبط : بیماری قلبی ضرغامی و احتمال خداحافظی او با صدا و سیما.
1- تولستوی در کتاب «هنر چیست» جمله ای با این مفهوم دارد که : منتقد ، آدم کودنی است که خود از خلق یک اثر هنری ناتوان است. معلوم است که این عبارت بی انصافانه ای است اما بهره ای از حقیقت را در خود دارد.
2- کلاً خواندن یا شنیدن نقد هر اثر هنری، پیش از دیدن آن باعث می شود لذت دیدنی که همراه با مکاشفه ، همراه با چشیدن، همراه با مزه مزه کردن لحظه های فیلم و موسیقی و تئاتر و داستان و هر چیز هنری دیگر را از خودمان سلب کرده ایم و یک حسرت به جا گذاشته ایم. توصیه می کنم فیلم مورد علاقه یا جلب توجه کرده تان را اول ببینید ، بعد بنشینید نقدهای مربوط به آن را بخوانید و اگر خواستید بار دیگر و بارهای دیگر بروید آن فیلم را ببینید یا آن آلبوم را بشنوید یا آن کتاب را بخوانید و ... این توصیه را بخصوص برای تماشای فیلم «یه حبه قند» دارم و نکند پیش از آن مرتکب خواندن نقدها بشوید. وقت بسیار است . نقدها را بگذارید برای پیش از تماشای دو و سه و چند باره آن. لذت خودتان را خراب نکنید.
3- هفته نامه پنجره ، شماره اخیر خود را اختصاص داده است به «یه حبه قند». بعد از اینکه فیلم را دیدید از اولین دکه روزنامه فروشی بخریدش و نقدهایش را بخوانید.

4- من تا پنجشنبه منتظر خبر تشکیل اردوی « بلاگ تا یه حبه قند» می شوم و اگر خبری نشد ، تشریف می برم برای تماشای آن. دوستانی که خواستند می توانند هماهنگ کنند با هم برویم .
5- سال گذشته در جریان جشنواره فیلم فجر که « یه حبه قند» را دیدم، چیزکی شتابزده و دلی نوشتم که اگر دوست داشتید می توانید با کلیک بر روی این نشانی بخوانیدش.
شاید پنجشنبه که دوباره فیلم را دیدم، چیز دیگری و با حس و حال دیگری نوشتم. اما این نقد محصول همان یک بار دیدن در جشنواره است و نقدی است که خودم خیلی دوستش دارم و تنها نقدی است که چاپ نشد.
آنکه می گرید یک درد دارد
و
آنکه می خندد هزار و یک درد.
مقدمه تیتراژ یک فیلم ایرانیِ اوایل دهه هفتاد
بیستم مهر را روز حافظ نامگذاری کرده اند. خواستم به همین مناسبت غزلی از خواجه را انتخاب کنم و در اینجا بیاورم اما یاد چندین خاطره متفاوت از حافظ افتادم و گفتم بد نیست که یکی دو تای آنها را بنویسم .

1- حدود هفده هیجده سال پیش بود که خانوادگی به همراه چند تن از بچه های دانشکده حقوق به پابوس آقا امام رضا "ع" رفته بودیم . کسانی مثل محسن باباخانی و همسرش خانوم معتقدی و خانم حسینی یگانه و همسرش و ... مجتبی فقیهی هم که مشهدی بود با ما آمد و یک شب هم ما را میهمان خانه پدرش کرد که خانه ای ویلایی در خارج از شهر مشهد داشت؛ ویلایی خیلی ساده اما با صفا.
پدر مجتبی از خادمان آستان امام هشتم "ع" بود و بسیار به شعر و ادبیات هم علاقه داشت و خیلی هم لفظ قلم حرف می زد. شام را توی حیاط کنار باغچه انداختند و بعد از شام، من پیشنهاد کردم که یک دور برای هر کس فال حافظ بگیریم.
پدر مجتبی گفت : نه ! فال نه ! اگر می خواهید حافظ بخوانید و از شعرش لذت ببرید من دیوانش را می آورم اما اگر می خواهید فال بگیرید و بگویید حافظ ، لسان الغیب است و از این حرفها ، نه . ما از این حرفها نداریم.
هر کاری کردیم راضی نشد و هر کس هر چه گفت قبول نکرد . از ما اصرار و از او انکار. دیدم یک فرصت خیلی خوب دارد از دست می رود . گفتم : حاجی ! یک کار می کنیم . شما دیوان را بیاور. همین موضوع را از خود حافظ می پرسیم، اگر پرت و پلا گفت که بدون تفأل می خوانیم و اگر جواب روشنی داد با اجازه تون می شینیم فال می گیریم. حاجی کمی فکر کرد و رفت کتاب را آورد و من فاتحه ای فرستادم و همین سؤال را از حافظ کردم که آیا راست است که تو لسان الغیب هستی و از راز دل خوانندگان اشعارت خبر می دهی یا نه . این غزل آمد :
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سِرّ محبت ببین ، نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند !
حاجی سرش را پایین انداخت و گفت هر کاری دلتان می خواهد بکنید و رفت برایمان چای آورد.

2- یکی از مزایا - و به نظر خیلی ها اشکالات - من این است که خیلی می خندم که البته همراه این خنده گاهی شیطنتهایی هم هست ! بارها بابت این رفتارم هم تذکرات جدی گرفته ام ولی در هر صورت اصولاً خیلی ها مرا با همین ویژگی می شناسند.
سالها پیش زمانی که آقایان صفار هرندی و حاج آقا معلای عزیز در سردبیری و شورای تیتر کیهان حضور داشتند، روزی برای دادن تیتر خبرها به اطاق شورا رفتم و سر یک موضوعی خنده طولانی مدتی ! کردم که موجب شد کفر حاج آقا معلا را در آورم!
حاجی گفت : دژاکام ! تو خیلی می خندی و زیاد هم می خندی. بعد اشاره کرد به دیوان حافظی که به دلیلی آنموقع کنار دستش در اطاق شورا بود و گفت : بیا همین الان یک تفأل به حافظ بزن ببین نظر او درباره خنده های تو چیه . من هم از خدا خواسته ، لسان الغیب را برداشتم و نیت کردم و کتاب را باز کردم . در کمال تعجب همگی این مطلع یک غزل آمد :
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم، از برای خدا یک شکر بخند!
اخم و تبسم توأمان حاج آقا معلا با هم در آمیخت و گفت : ای بابا ! حافظ هم طرفدار این دژاکامه ! گفتم : حاجی بیا بقیه اش را گوش کن و خواندم :
گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی
ما نیستیم معتقد، شیخ ِ خود پسند !
که خنده سراسری همه کسانی که در اطاق شورا بودند تا مدتهای مدید ادامه پیدا کرد . حاجی حسابی سرخ شد و من از در اطاق زدم بیرون.
پ . ن : من حاج آقا معلا را خیلی دوست دارم و حالا که ماههاست بازنشسته شده و از کیهان رفته است دلم خیلی برایش تنگ شده است . این تکه حافظ به حاجی هم از روی رندی بوده است تا یک خاطره ماندگار برایمان ساخته باشد .
اما ، پدر مجتبی فقیهی هم که از خادمان با اخلاص و دوست داشتنی آستان قدس بود هم، حدود یک سال پیش به دیدار امام و مولا و ولی نعمتش ثامن الائمه "ع" شتافته است . وقتی از ما نمی گیرد که هم برای شادی روح حافظ و هم این پیرمرد مهربان و اهل ادب فاتحه ای نثار کنیم.
آقا این قدر پیامک ندید . باشه این هم عکس دسته جمعی بچه های از بلاگ تا افلاک در صحن هدایت حرم مطهر رضوی . این عکس همانی است که در خبری که کیهان پنجشنبه چهاردهم مهر کار کرد چاپ شده . به امید عکسهای دیگر در سفرهای زیارتی بعدی.


تو
تنها خورشیدی
که نگاه کردن به سوی تو
چشمها را
نمی زند...
پ. ن : میلاد امام مهربان و خورشید ایران را به همه دوستان و مخاطبان آب و آتش شادباش می گویم.
عبدالستار کاکایی دیشب پیامک زد :
« چی باعث می شه یادم بیفتی ؟
این سؤال را به دوستان و آشناهات بفرست جوابهای جالبی می گیری.
اما اول جواب این سؤال را درباره من بگو ».
***
این پیامک را با امضای خودم برای فهرست گوشی تلفنم فرستادم و هنوز دارم جواب می گیرم. جوابها خیلی متنوع است . از نکاتی که خودت هم نمی دانستی و تصورش هم نمی کردی که بعضی ها با چه بهانه ای یادت می کنند؛ بهانه های خوب و بد. همچنین این سؤال ، یک فرصت خوبی شد که بسیاری از نقاط ضعف و البته قوّتم را هم بدانم .
توصیه می کنم شما هم این کار را بکنید و چنین سؤالی را از دوستانتان بپرسید.
رضا احسانپور عزیز هم پیشنهاد کرد از جوابهای دریافت شده یک روزنوشت وبلاگی بگذارم . فعلاً تصمیم گرفتم همین موضوع را سوژه کنم اما اگر شما هم فکر می کنید جوابهایی که برای من آمده به درد دیگر مخاطبان هم می خورد بگویید تا جدی تر رویش فکر کنم.
اما علی الحساب دوستانی که شماره مرا دارند جواب آن پرسش را برایم بفرستند و کسانی که ندارند همین جا ( ترجیحاً در وبلاگ و یا هم در گودر و هم در وبلاگ ) کامنت کنند تا ببینیم برای انتشارش چه کنیم.
آقای مرتضی حیدری
نمی دانم شما پیش یا در حین حضور در صدا و سیما ، کلاسهای خبرنگاری و مصاحبه را هم گذرانده بودید یا نه . اما جسارتاً به عنوان خبرنگاری که بیست و اندی سال است کارش همین است دو نکته را برای اجرای برنامه های بعدی خدمتتان یادآوری می کنم :
اول اینکه یک مصاحبه گر حرفه ای هیچ وقت برای هیچ کسی حتی اگر آن شخص رئیس جمهوری باشد نباید برای هر کلمه ای که می شنود سرش را به نشانه تأیید تکان بدهد ، حتی اگر با همه حرفهای مصاحبه شونده موافق هم باشد . بخصوص اگر این سر تکان دادنها هنگامی باشد که طرف هنوز جمله اش را تمام نکرده و به اصطلاح هنوز جمله منعقد نشده است .

پیش از اینکه دومی را تذکر دهم این را بگویم که نمی دانم شما هنوز خبرنگار صدا و سیما هستید یا خبرنگار نهاد ریاست جمهوری و خبرنگار ثابت دکتر احمدی نژاد ، اما در هر صورت تذکر دوم من به شما این است که سعی کنید برای اینکه حداقل حفظ ظاهر هم شده باشد از سوی جایی که حقوق می گیرید ، چند سؤال چالشی هم در چنته داشته باشید تا مصاحبه خیلی خشک و رسمی نباشد و خدای نکرده مردم و بینندگان تصور نکنند برنامه ریزان یا تهیه کنندگان برنامه ، متن کامل سؤالات را از پیش با شما هماهنگ کرده اند که هیچ انتقاد و چالشی مطرح نمی شود . این برای آبروی خود شما هم خیلی خوب نیست . ضمن اینکه حقوقتان هم حلال می شود .
بعضی چیزهای دیگر هم هست که از آنها می گذرم و فعلاً به همین دو تذکر اکتفا می کنم.
پ . ن 1 : باور کنید این تذکرات برای این بود که مصاحبه های شما با دکتر احمدی نژاد کمی باورپذیرتر شود .
پ . ن 2: آقای صدا و سیما هم بهتر است برای حفظ ظاهر هم که شده است جلوی بی دقتی مسئول صدای مصاحبه عالیترین مقام اجرایی کشور را بگیرد تا این تصور نشود که صحبتهای او سانسور می شود . به اندازه کافی مورد اعتماد مردم هستید شما .

خورشید
غروب نمی کند؛
قطار
می پیچد پشت کوه
کوهی از غم
پشت باران ...
پ .ن : باز هم بهشت ، باز هم هبوط
پیش نوشت : از ابتدای هفته دفاع مقدس تصمیم گرفته بودم که یکی از خاطرات دوران جنگ را در اینجا بیاورم. قشنگی این خاطره به عکسی است که حتماً باید ضمیمه اش بشود. این عکس را به همراه همه عکسهای مختلف زندگیام در هارد اکسترنالی که چند ماه پیش خریده بودم ذخیره کرده ام اما متأسفانه تمام تلاشهایم در این روزها برای خوانده شدن این اطلاعات و اصلاً دیده شدن محتوای این هارد به نتیجه نرسیده و به همین دلیل، مجبورم این خاطره را بدون عکس اینجا ثبت کنم. اگر روزی روزگاری آن هارد احیا شد ، هم عکس مربوط را اینجا می آورم و هم خبرش را می دهم تا دوستان مراجعه مجدد داشته باشند. ان شاء الله.
و اما خاطره : اولین باری که به عنوان رزمنده به جبهه رفتم به همراه ده بیست نفر از بچه های نارمک و نظام آباد شمالی و آن حوالی بود که هم محل و هم مدرسه ای هم بودیم ؛ کسانی مثل حسن محمد رحیمی و ضرغام بهادری و محمد رضا داوودآبادی و حسین خلج و حسن و حسین قاسمی و موساوند و تقیئی و ...
اتوبوس ما که از پایگاه شهید بهشتی راه افتاده بود ، هنگامی به دوکوهه رسید که غروب بود و موقع نماز جماعت در زمین بزرگ صبحگاه پادگان. بعد از نماز ، یک جا جمع شده بودیم که یکی از برادران سپاهی آمد و بالای تویوتا رفت و گفت : آمدم برای گردان تخریب لشکر ، نیروی تخریبچی ببرم اما اولاً این نیروها باید کاملاً داوطلبانه به این گردان بیایند و ثانیاً بدانند که احتمال شهادتشان در این گردان بسیار بیشتر از گردانهای رزمی دیگر است و از همه مهمتر ، از همین لحظه که با من می آیند باید نیت خلوص کامل کنند و فقط و فقط برای خدا بیایند. هر کس دوست دارد خودش بیاید پشت این تویوتا سوار شود و رفت پشت فرمان .
حسن به ضرغام و حسین به رضا نامنی و من به آنها نگاه کردم و ناگهان بدون اینکه کسی حرفی بزند ، همه ساکهایمان را برداشتیم و دنبال حسن راه افتادیم و سوار تویوتا شدیم ؛ همه بچه های نارمک و نظام آباد شمالی و دبیرستان شهید بهشتی و مسجد جامع نارمک و مسجد امام حسین "ع". با اینکه دو نفر رفتند جلو نشستند، با این حال ما بسختی پشت آن خودرو خاکی رنگ جا شدیم که راه افتاد.
از اینکه دیدیم تویوتا به جای آنکه داخل پادگان برود، از آن خارج شد و دو سه کیلومتر ادامه داد فهمیدیم توی پادگان نخواهیم بود و به جایی رفتیم که ده دوازده چادر کوچک که به آن خیمه می گفتند در اطراف و یک چادر بزرگ در وسط داشت که مسجد گردان محسوب می شد.
همان شب ، ما را هشت تا هشت تا توی این خیمه ها فرستادند . اما موقع خوابیدن ، محمد رضا داوود آبادی که قد بسیار بلندی داشت نمی توانست پایش را دراز کند و راحت بخوابد. به همین دلیل ، به طول خیمه خوابید و ما همه به عرض.
فردا صبح اولین کلاس آموزش تخریب با آموزش مین ها شروع شد و ما با «مین گوجه ای» که کوچکترین مین بود آشنا شدیم . فرمانده می گفت : مین گوجه ای کسی را نمی کشد و فقط پاهایش را قطع می کند.

موقع ناهار و نماز ، به شوخی به محمد رضا گفتیم تو باید بروی روی یکی از این مینهای گوجه ای تا قدت اندازه ماها شود و توی خیمه جا بگیری! و خندیدیم.
**
یک ماه بعد عملیات خیبر شروع شد و پس از پایان عملیات با خبر شدیم که محمد رضا هر دو پایش را بر اثر اصابت گلوله توپ مستقیم از دست داده است و به تهران منتقل شده است .
یک هفته پس از عملیات ، به همه مرخصی دادند و ما به عیادت محمد رضا رفتیم . وقتی او را دیدیم اشک در چشمهایمان جمع شده بود و بعضی هم بشدت گریه می کردند. اما محمد رضا حرفی زد که نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم : داد می زد کف پاهایم می خاره و نمی دانم هنوز نفهمیده بود که پاهایش قطع شده است یا نه ، اما همه ما را به یاد شوخیهایی انداخت که با او می کردیم : محمد رضا ! قد تو فقط با مین گوجه ای اندازه می شود و بس ! اما بعثیهای نامرد سیستم قد او را خیلی تغییر داده بودند با گلوله توپ مستقیم ...
فاطمه جان ! فاطمه ...





